جادوی من

این مطلب را برای دوستان علاقه مند به موسیقی می نویسم.

بتهوون موسیقی دان معروف که شما هم او را میشناسید در باره ی هنر می گوید:

١- تو می گویی که هنر جاودان است و زندگی اما کوتاه نه زندگی طولانی است و چشمه هنر با خدایان در آمیزد،در لحظه ای مناسب تو و من در آن سهمی خواهیم داشت

٢- وقتی چشمانم را گشودم آهی ناخواسته از وجودم برخاست؛تمام آن چه را می دیدم، در جهت مخالفت من با مذهب من در جریان بود. به ناچار دنیایی را که موسیقی را مکاشفه ای برتر از عقل و حکمت نمی داند، حقیر می شمارم.

٣- هنر ، چه کسی آن را درک میکند؟ با چه کسی می توان در مورد این الهه بزرگ سخن گفت؟

۴- طبیعت با هیچپ سکوتی آشنا نیست و هنر واقعی همطراز طبیعت پیش می رود؛ همزاد وی که توسط او ما از بهشت محروم گشته ایم!تصنّعی بودن نام دارد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط تینا نظرات () |

دوباره سلام

ببخشید خیلی دیر کردم. چون ..........خب هرچی باشه مدرسه و هزار دردسر.... خودتون که بهتر میدونین. ولی در هر صورت. تازگی بهم خبر رسید که یک سایتی که من برای هری پاتر عضوش بودم داره بسته میشه و من و همه رو بی خبر میذاره.

اما بک خبر تقریبا خوب.

من تازگیا شروع کردم به نوشتن ادامه ی کتاب های هری پاتر. ولی خب تازه شروع کردم و سعی خودم رو میکنم که براتون بذارم بخونین.

ولی اگه دیر به دیر آپ میکنم و منتظرتون میذارم منو ببخشید.

فعلا خدا نگهدار

نوشته شده در جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط تینا نظرات () |

این سال تحصیلی گذشت و دوباره تابستان اومد با کلی تعطیلی و منم که دیگه واقعا میدونستم که امسال برای جلوگیری از بیکاری چه کاری باید بکنم اواخر خرداد و بعد از کارنامه ها، شروع به خوندن کتابی کردم که استاد موسیقی بهم داده بود"بتهوون از زبان خودش". این کتاب مزخرف ترین کتابی بود که تا به حال در عمرم خونده بودم. میدونین چرا؟ چون که پر بود از حرف های بتهوون راجع به موسیقی. وای داشتم کم کم دیوونه میشدم. خلاصه شروع کردم به گشتن کتابخونه. چشمم افتاد به کتاب "هری پاتر و زندانی آزکابان". اصلا دلم نمیخواست که این کتاب رو بخونم چون مطم‍ءن بودم که خوشم نمیاد. ولی چاره ی دیگه ای نداشتم. شروع کردم به خوندن و بعد از تقریبا 20 صفحه من عاشق دنیای جادو و جادوگری شدم. از طریق مامانم متوجه شدم که یکی از دوستانم تمام کتاب ها و فیلم های هری پاتر رو داره. منم جفت جفت ازش گرفتم و خوندم و فیلماشو دیدم. ولی الان که کتاب هاش تموم شده دلم براش تنگ نمیشه چون که من برای هری پاتر نه تنها عضو یک سایت برای طرفداران سرسخت هری پاتر شدم بلکه از مامان و بابام خواستم که تمامی کتاب های هری پاتر رو برام بخرن که تا حالا هم نخریدن. من الان بیشتر از 800 عکس از هری پاتر و بازیگران هری پاتر دارم و من بین تمام دوستان و خانوادم بیشتر از همه درباره ی هری پاتر اطلاعات دارم و یک چیز مهم؛ من تو خونه به کسی اجازه نمیدم که به دنیای جادوگری توهین کنه.

یک روز مادرم ازم پرسید)):  بالاخره ما نفهمیدیم که تو هری پاتر و دوست داری یا بازیگرش رو؟))

من در جوابش گفتم:(( مامان جان من هیچ کسی رو دوست ندارم. من عاشق دنیای جادویی هری پاترم.))

خلاصه این بود جادوی کتاب. ولی من تنها آدمی نیستم که با خوندن این کتاب ها عاشق این دنیا شدم. بعد از یک مدتی متوجه ی حرف های یکی از دوستان قدیمیم شدم که از اول تا آخر کلاس درباره ی هری پاتر حرف میزد و همه رو دیوونه میکرد. تازه من بعدا فهمیدم که همون دوستم که کتاب ها رو ازش گرفتم عاشق این دنیاس. ولی من  که دقت کردم فهمیدم که بین ما سه تا 1 نقطه ی مشترک هست: هر 3 تای ما موقع خوندن کتاب ها حتی برای خوردن غذا هم سرمون رو از کتاب بالا نمی اوردیم.

نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط تینا نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ